•●ღ LoVeR GhAsEdak ღ●•
Life without LOVE,like fifty without five!
تورو از خاطرمن برده تب تلخ فراموشی ... دارم خو میکنم با این فراموشی و خاموشی چرا چشم دلم کوره، عصای رفتنم سسسته ... کدوم موج پریشونی تورو از ذهن من شسته خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه ... از اینجا که من ایستادم چقد تا آسمون راهه من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده ... از این احساس یأسی که تورو از خاطرم برده به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابو ... بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابو چرا گریم نمی گیره مگه قبل من از سنگه ... خدایا من کجا میرم کجای جاده دل تنگه میخوام عاشق بشم اما تب دنیا نمیذاره ... سر راه بهشت من درخت سیب می کاره وقتی رسیدی که شکسته بودم...از همه ی آدما خسته بودم سسسسسسسسسلام سسسسسسسسسسسلاااااام....امشب شب یلداس ... ... ... اینم جشن یلدا تو وبلاگ من با یه عااااالمه مهمون ... ... ... وایسا وایسا...اول باید مهمونام آماده بشن بیان مهمونی ...وایسا آمادشون کنم... خوب حالا تشریف بیارین مهمونی آقا شلوغ نکنین یه خبر جدید....یکی از مهمونامون در اثر خوردن آجیل دندونش شکست ایناهاش آخی ناسی ناسییییی.... خوب دیگه بسه خیلی جشن گرفتیم امروز ۱۸ سالم شد بزررررررررررررررگ شدم...هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا عمو عباس،بی تو قلب حرم می گیره عموعباس،بی تو بابا تنها می میره خسته و درمونده بودم ... از همه جا رونده بودم ... به هر خونه میرسیدم ... مهمون ناخونده بودم ... هیشکی حسابم نمی کرد ... هیشکی جوابم نمی داد ... از تشنگی می مردمو ... هیچ کسی آبم نمی داد ... یه مدت مدیدی بود ... تو غصه ای شدید بودم ... اما غروب جمعه ای ... که خیلی نا امید بودم ... فرشته ی مهربونی ... منو دوباره زنده می کرد ... اون که با دست کوچیکش ... بزرگارو شرمنده کرد ... بانوی کوچولوی من ... راس راسی خیلی خانومه ... چشمای من تا زنده ام ... فقط به دست بانومه ... بانوی من دختریه ... که خیلی سختی کشیده ... میگن توی ۳ سالگی ... مزه ی مرگو چشیده ... ساکن ویرونه بوده ... با غصه هم خونه بوده ... باهاش نامهربون بودن ... با اینکه دردونه بوده ... کاشکی میشد تو اون روزا ... ماها بودیم تو شهر شام ... دست به سینه وا میستادیم ... صف به صف و با احترام ... تا هرچی که دلت میخواست ... برات فراهم بکنیم ... شاید بتونیم یه کمی ... غصه هاتو کم بکنیم ... یه رو سری می خریدیم ... که آبیش آسمونی بود ... یه پیرهنی که تازگیش ... مناسب مهمونی بود ... اما شما شاهزاده این ... گدای قصه تون منم ... پیش شما کم میارم ... حرفای کوچیک می زنم ... من می دونم فرشته ها ... پر میزنن دور سرت ... فرشته ی آسمونی ... منو بگیر زیر پرت ... بالاخره من با تلاش و کوشش و مجاهدت فراوان تونستم حرف خودمو به کرسی بشونم و هنر بخونم...ههه هه هه...والا این ۸ سال دفاع مقدس که میگنااااا خوب؟من صد برابرش دفاع مقدس کردم...والا بخدا! خلاصه هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دیگه... خو مگه چیه... خوب حالا نمی دونم چی بنویسم که دو سال دیگه خوندم شرمنده نشم هههههههه آها فهمیدم...میدونی چیه میخوام فردا برم با انیسه جوووونم(انیسه کجایی ببینی چقد تحویلت گرفتم)پیش مشاور...وای وای وای...دارم قیافشو وقتی بهش میگم میخوام کنکور هنر بدم تجسم میکنم...میخوای توام تجسم کنی؟؟؟این شکلیه: آره همین جوری میشه به خدا... خوب میدونی راستش یذره دارم کلافه میشم... خوب آخه می دونی اگه توام مونده بودی تو لایه تروپوسفر جو زمین(منظورم همون بین زمین و آسمون موندنه موندم زیست بخونم یا خلاقیت موسیقی... موندم بگم تنها نیستم یا بگم تنهام... موندم اصن هستم یا نه... میخوام شنبه برم پیش مشاور بگم بابااااااااااااااااا مللللللللللت من نمیخوام دکتر بشم... من میخوام موسیقی بخونم چرا هیشکی حالیش نمیشه... یعنی انقد آدمای دورو ورم سطح فکریشون پایین بوده من نمیدونستم؟؟؟؟ آخه انننننننننننننننننننننقد؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ... ... ... اون موقع ها که خل نبودم میومدم چرتو پرت می نوشتم وای به حال الان که... ... ... ... چندیست تمرین میکنم من می توانم! می شود! آرام تلقین میکنم. حالم، نه، اصلآ خوب نیست... تا بعد بهتر می شود!! فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ غمگین میکنم. من می پذیرم رفته ای، تو بر نمی گردی همین! خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم. کم کم ز یادم می روی، این روزگار و رسم اوست! این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین میکنم. من دلم میخواد بمیرم اصن خوب شد؟راحت شدی؟دلت خنک شد؟ مننننننننن از همهی ادمای این دنیا...بدم نمیاد چرا دروغ بگم... قاطی کردم نه؟اصن نمی فهمم چی میگم...فقط اومدم اینجا دقو دلیمو سر کیبرد درارم ... تا حالا شده سرتو بچرخونی ببینی هیییییشکی نیس پیشش گریه کنی آروم شی؟ یا کسی که دوسش داری و توقع داری بفهمه چی میگی نفهمه...شایدم خودشو بزنه به اون راه... یا مثلا شده اونی که دوسش داری پیشت نباشه...خودشو ازت دور کنه؟؟؟ اصن شده تا حالا دلت بخواد خود کشی کنی؟؟؟؟ ۱)پیام خصوصی نذارید لطفا پیاماتونو عادی بفرستید ۲)دوستان پارسکلامی خودم،اگه کاری دارید تو پارسکلام بگید چون من اینجارو کم چک میکنم ممکنه دیر پیامتون بهم برسه از همهههههههه ی دوستای پارسکلامی عسیسم که میان اینجا ممنون سلام بابا جونم...میشه بهت بگم بابایی؟؟؟توکه بابای این همه آدم هستی...بابای منم باش دیگه...تقصیر منکه نیست اسمم سید نداره...من خودم بابایی دارم ولی تو یه چیز دیگه ای ... از بابای خودمم هزار تا بیشتر دوست دارم... همیشه پیش خودم فکر میکنم اون موقع که کشتنت دردت اومده یا نه...ولی همیشه هم جواب خودمو میدم...معلومه که دردت نیومده...تو انقد قلب خوشملی داری که اون لحظه فقط فکر دیدن خدا بودی... بابایی من هیچ وقت هیچ وقت شبای شهادت یه قطره اشکم نریختم...حتی یه قطره...میترسم فکر کنی ناراحت نیستم...ولی هستم...یه عالمه.... بابایی به خدا میگی منم دوست داشته باشه؟؟؟؟؟؟ آخه اون همه ی همه ی همه رو دوست داره ولی من هرچی بهش میگم با من حرف بزن با من حرف نمیزنه...تو که پیششی میشه بهش بگی با من حرف بزنه؟؟؟؟ بابایی دوست دارم...یه عالمه...شب بخیر... اون که میومد شب تک و تنها روی شونش نون و خرما حالا فهمیدند که کی بوده ... اون که شبها با حال خسته میومد با روی بسته حال فهمیدند علی بوده ... جلسه محاکمه عشق بود و عقل قاضی ، و عشق محکوم .... به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی وشما پاها که همیشه در آرزوی رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین با او مخالفید ؟ همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی !؟ قلب نالید و گفت: من بی وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و فقط با عشق میتوانم یک قلب واقعی باشم ... روزگاری بود میوه اش فتنه ، خوراکش مردار ، زندگی اش آلوده ، سایه های ترس شانه های بردگان را می لرزاند . تازیانه ستم ، عاطفه را از چهره ها می سترد . تاریکی ، در اعماق تن انسان زوزه می کشید و دخترکان بی گناه ، در خاک سرد زنده به گور می شدند . و در این هنگام بود که محمد (ص) بر چکاد کوه نور ایستاد و زمین در زیر پاهای او استوار گردید .
وقتی رسیدی که نبود امیدی...اما تو مثل معجزه رسیدی
وقتی رسیدی که شکسته بودم...از همه ی آدما خسته بودم
بعد یه عالم اشک و بعض و فریاد...خدا تورو برای من فرستاد
خوب می دونم جای تو رو زمین نیس...خیلیه فرق تو فقط همین نیس
ادمای قصه های گذشته...به کسی مثل تو میگن فرشته
...یلدای همه مباررررررررررررررررررررررررررررررررککککک
...
:
/(2397).gif)
![]()
/(1490).gif)
/(107).gif)
/(1501).gif)
/(2659).gif)
/(1169).gif)
خلاصه بازم یلداااا مبارککک![]()
![]()
![]()
/(577).gif)
![]()

عموعباس،علمت كو عموی خوبم عموعباس،تو نرو تا كه پا نكوبم
عمو عباس،بی تو هر لحظه دل می لرزه بی تو هر شب هوای خیمه ها چه سرده
عمو عباس،بی تو دستام جونی نداره از دو چشمام پولكای گریه می باره
عمو عباس،زانوهامو بقل می گیرم عمو عباس،بیا تا من برات بمیرم
عمو عباس،دل اهل حرم كبابه توی خیمه چشم برات چشمای ربابه
عمو عباس،بی تو قلب حرم می گیره عمو عباس،بی تو بابا تنها می میره
عمو عباس،علمت كو عموی خوبم عمو عباس،تو نرو تا كه پا نكوبم...


من دوباره اومدم چرتوپرت بنویسممم....
چرا اخم میکنی زشت میشی...
مگه رو وبلاگ تو چرتو پرت نوشتم...
وبلاگ خودمه...


نه که مشاورمون زشت باشه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ولی خوب دیگه...
(غیبت بسه)
یه ذره دارم کم میارم...
می دونم اولشهههههههه هااااااااااااااااااا ولی...
آخه وقتی همه هی میگن نرو نرو ادم نا خود آگاه...
کاش یکی بود هی کوکم می کرد...
) همینجوری می شدی...










مجبورم این پستو بذارم:


چون تعدادتون زیاده طول میکشه پی ام خصوصی بدم همینجا میتشکرم(تشکر میکنم) 

کوچه باغی زیباست
که درآن خاطره هایم پیداست
آسمانش آبی است
جوی آبی جاریست
و شقایق که درآن آفتابی است
غنچه ای می خندد
شاخه ای می رقصد
و زمان از گذر ثانیه جا می ماند
لحظه هایی زیباست
خاطره یا رویاست
هر چه هست در نظر من یکتاست
قاب یک خاطره در آن پیداست
| قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |



MeRrY cHrIsTmAs







